تبليغاتX
تا تو هستی زندگی باید کرد

تا تو هستی زندگی باید کرد

مواظب اون چیزایی که اگه بشکنن،جبرانشون کار من و تو نیست، باش

دوستت دارم  براي من کلام تازه نيست

حد عشقت را برايم هيچ چيز اندازه نيست

در غياب تو غريبانه فراغت مي کشم

بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم

چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند

گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند

با تنفس در هواي تو هنوزم قانعم

ابتلاي سينه را اينگونه از غم مانعم

چشمهاي مهربان تو فراموشم نشد

هيچکس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام

ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت1:15 PMتوسط سپیده | |

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی،عشق،اسارت،قهر،آشتی،همه بی معنا بود

 

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست
که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
زندگی را دریاب

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت12:21 PMتوسط سپیده | |

هرچه زيبايي و خوبي که دلم تشنه ي اوست

                                            مثل گل،صحبت دوست

                                                           مثل پرواز،کبوتر

                                                                 مي و موسيقي و مهتاب و کتاب

                                                                              کوه،دريا،جنگل،ياس،سحر

اين همه يک سو،يک سوي دگر،

                     چهره ي همچو گل تازه ي تو

دوست دارم همه عالم را ليک

                      هيچکس را نه به اندازه ي تو

 

                                                                                   فريدون مشيري

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/14ساعت1:37 PMتوسط سپیده | |

زندگي يک آرزوي دور نيست؛

 زندگي يک جست و جوي کور نيست

زيستن در پيله پروانه چيست؟

زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست

 گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛

هرچه ناپيدا صدايت ميزند

جنگل خاموش ميداند تو را؛

با صدايي سبز ميخواند تو را

 زير باران آتشي در جان توست؛

 قمري تنها پي دستان توست

 پيله پروانه از دنيا جداست؛

زندگي يک مقصد بي انتهاست

هيچ جايي انتهاي راه نيست؛

 اين تمامش ماجراي زندگيست...

اي معني انتظار يك لحظه بايست

ديــوانه شدن به خـاطــرت كـافي نيست ؟

يك لحظه بايست و يك جمله بگو

تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست ؟

 

اگر اي عشق پايان تو دور است

 دلم غرق تمناي عبوراست

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت2:32 PMتوسط سپیده | |

گلم ،از خود رهیدن را بیاموز

به سر منزل رسیدن را بیاموز

مجال تنگ و راهی دور در پیش

به پاهایت دویدن را بیاموز

زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست

به قلب خود تپیدن را بیاموز

جهان جولانگهی همواره زیباست

به چشمت خوب دیدن را بیاموز

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت2:25 PMتوسط سپیده | |

سلام داداشی

خوبی گلم؟ خیلی وقته نیستی و سراغی از خواهرت نمی گیری آرزوی من اینه که هر جا وبا هر کی هستی خوش باشی ولی ازت انتظار ندارم فراموشم کنی می دونم انقد مهربون هستی که حد اقل روزی یه بار به یاد من بیافتی.نمیای ولی من هنوزم مینویسم به امید روزی که بیای و مثل اون وقتا بخونی،ایراد بگیری،سر به سرم بذاری و بعد بگی قشنگ بود.خودت که می دونی این وبلاگ مال تو و دل منه،پس زود برگرد به خونه خودت بیشتر از این منتظرم نذار.

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت4:9 PMتوسط سپیده | |

حق با تو بود ...
حق با تو بود پنجره ای باز نمی شود
این چشم سرخ محو تماشا نمی شود
شبگرد کوچه های غزل جار می زند
اینجا دوباره چلچله پیدا نمی شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
یعنی کسی دیگرمسافر دریا نمی شود
بانوی کهکشان وفا گریه می کند
زیرا نسیم ، قاصد گلها نمی شود
افسوس میخورم که غزل واژه های عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمی شود
معنای التهاب تو را کشف می کنم
حق با تو بود ، فاصله معنا نمی شود

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت11:56 PMتوسط سپیده | |

چقدر در رویا با نگاه هایم نگاه هایت را ببوسم اما تو نیامده باشی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09ساعت12:49 PMتوسط سپیده | |

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست! **********

 

+نوشته شده در شنبه 1387/04/08ساعت10:20 AMتوسط سپیده | |

همیشه یکی هست که درد دلتو بهش بگی....ولی وای از روزی که همون یکی درد دلت بشه.....

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت10:44 AMتوسط سپیده | |

کاش تو را هرگز نمی دیدم

 

                     تا همیشه سراغت را

 

                             از فرشتگان می گرفتم

 

                     تا تلخ ترین شعرم را هرگز

 

            در گوش خدا نمی خواندم

 

     کاش تو را هرگز نمی دیدم

 

آن وقت

 

     نه بغضی در گلویم بود

 

         نه این دلشدگی

 

               و نه مشتی شعر......

 

**************************************

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی چندی  می گذشت
چندی از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد   اول بار  را
خاطرات  اولین  دیدار را
آن نظر بازی  آن اسرار را
آن دو چشم مست   آهو وار را
همچو رازی   مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار ،  او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من ا
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت8:52 PMتوسط سپیده | |

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت11:48 AMتوسط سپیده | |

 

آخه چقدر چشم به راه بمونم؟

+نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت12:53 PMتوسط سپیده | |

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

+نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت12:39 PMتوسط سپیده | |

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/21ai6qe.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت11:51 AMتوسط سپیده | |

داداشی قرارمون این نبود

 

+نوشته شده در شنبه 1387/02/28ساعت12:29 PMتوسط سپیده | |

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد،وبا تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.

و من یک روز،یک روز نه چندان دور،کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد.

ببین زیبا،ببین شمع ِ بلند ِدور دست ِ قله برفی،خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.

ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.

برای فتح ِاین قلعه،زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد.

وموهای بلندِ بیدِ مجنونِ نگاهت را،شبیه یک نسیم اول دی،شانه خواهم کرد.

و من از دست خود،از دست عشق تو،تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.

ببین زیبا،صدایت می کنم حالا همین حالا،قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.

وز آن دور دست ِنقطه نزدیک تمام سطر سطرِ عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد.

تو را بین ِتمام نور چشمی های این خورشیدِ زردِ سر کشِ مغرور،یکی یک دانه خواهم کرد.

ببین زیبا،هزاران بار دیگر باز می گویم،تو را با عشق خود،با دست خود،با قلب سر شار از جنونِ خود شبی افسانه خواهم کرد.

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی،ببین با عشقِ چشمت آخرِ سر من چه خواهم کرد.

 

+نوشته شده در جمعه 1387/01/09ساعت1:33 PMتوسط سپیده | |

دارد دلم برای تو

بی تاب می شود

آرام

شمع حوصله ام

آب می شود

*******************

مهرت را بر حریر دلم سنجاق زده ام...جنسش خوب است باز نمی شود

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت9:27 PMتوسط سپیده | |

شب و تنهايی و پاييز چشمات                 دوباره گريه های پشت شيشه
تو رو مهتاب يه كم دردونه كرده                 كه لبخندت يه شب كامل نميشه


نگاهت شكل پرواز ستاره اس                  تو اوج رفتن و دل كندن از ماه

شبيه غربت چشم مسافر                      غريب جاده های راه و بيراه

 

تو از بيراهه های آخرين عشق                 رسيدی تا غروب دل سپردن

من از آوار فصل بی ترانه                          شكستم تا سكوت بی تو مردن

 

نگفتم تا ندونی لحظه هامو                     به يادت شب به شب آواره كردم

ستاره تا ستاره جاده بود و                      تمام جاده ها بيراهه غم

 

تو تنها عابری تو كوچه عشق                   كه رد پات بلور اشك خيسه

تمام قصه های عاشقونه                        همين خطه كه چشمات می نويسه

 

من اما آخرين بارون عشقم                     كه جا پای تو رو حس كردم امشب

كه از احساس سرد بی تو بودن               رسيدم تا غم يك بوسه بر لب

 

چه تنها مونده بی تو كوچه هامون            دوباره دفتر شبها رو وا كن

من اينجا چشم براه تو شكستم              من دلواپسو از غم رها كن...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت5:41 PMتوسط سپیده | |

يادته يه روز می گفتی بی تو من

می رم از ستاره سوسو می زنم

يه شهاب بی نشونه می شم و

توی چشم عاشقا جون می كنم
من پرنده تو يه آسمونی و

فصل پرواز من آغاز نگات

اون نگاه عاشقو ازم نگير

من زندونی تبعيد چشات

حالا رفتی و چه سنگينه برام

انتقام سايه های باورم

توی هر كوچه اين شهر غريب

عمريه پشت سرت در به درم

من و تو ثانيه ها رو می شمريم

بينمون خاطره های پرپره

اون كه تنهايی رو معنا می كنه

دست تقديره و پای سفره

بی تو تنها و غريب و بی صدا

روبروم يه دفتر بی انتها

منم و رج زدنای دم به دم

خط به خط تا آخرين روز خدا

من كجا همسفر در به دری

تو كجا اسيری و منتظری

من كجا گم شده تا پای جنون
تو کجا غرق کدوم چشمه خون...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت10:28 PMتوسط سپیده | |

با تو هستم قلب دريا ، نبض بارون بهاری

اين شبا كه از تو دورم تو منو تنها نذاری

مثل بارونی و نم نم كه زمين عطر تو داره

من هنوزم تو رو می خوام اگه اين قفس بذاره

با تو هستم توی اين شب ، با يه نم گريه ، يه كم درد

منم اون همسفر تو كه يه شب جاده رو گم كرد

كه يه شب از سر ديوار ، پشت پرچين ستاره

دل به ماه آسمون داد كه نفهمی غصه داره

اما ماه آسمونم دلشو شبونه پس زد

به نگاه عاشقونش خنديد و مهر هوس زد

حالا از يه عاشق پير بعد تو چيزی نمونده

حتی ماه نيمه جونم اين شبا دستشو خونده

وقتی آسمون هميشه واسه ما اشكه و آهه

پشت ابرا گريه كردن قسمت چشمای ماهه...

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت2:34 PMتوسط سپیده | |

خدای اطلسی ها با تو باشد

 

پناه بی کسی ها با تو باشد

 

تمام لحظه های خوب یک عمر

 

به جز دلواپسی ها با تو باشد

+نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06ساعت12:39 PMتوسط سپیده | |

تو چشـات باید شنا کـرد مثِ دریا

تو رو خوب باید شناخـتت مث ِ زیبا

شعرتو باید طلا کـــرد مث ِپاییز

شبتو باید دراز کـــرد مث ِ یلدا

تو نگات می شه سفر کرد مث ِ مجنون

دلو می شه دربه در کرد مث ِ لیـلا

عشق تو رنگ همـــون بوته ی یاسه

که همش قد می کشه زود مـی ره بالا

تو مقدس و زلالی مث ِ سوگنـــــد

روشــن و غرق امــیدی مث ِ فردا

تو سفیدی مث ِ بـــرفای زمســتون

تو وسیعی مث ِ جنگل،مث ِ صــــحرا

پرِ التــــماسمو،تو نمی دونـــــی

پری از ولی،اگــــر،نمـــی شه،اما

قبــــــتله ی اول و آخرم چشـــاته

چه کنـــتارم باشی چه،اونو دنیـــا

مث ِ سمفونــــــی،مث ِ نت،پر رازی

مث ِ بــــرفِ اول ژانویه،زیبـــا

رفتنت یه طعمیـــــه شبیه مردن

موندنت یه رنگیـــــه شبیه رویا

تو رو به خـــــدا قسم دیگه سفر،نه

لااقل اگه می ری نرو تو تنهـــــــا

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت8:52 PMتوسط سپیده | |

سرت و بزار رو شونه هام خوابت بگیره

 

بزار تا آروم دل بی تابت بگیره

 

دیگه نگو از ما گذشته دیگه دیره

 

حتی من از شنیدنش گریم میگیره

 

بزار رو شونم سرت و چشمای  خیس و ترت و

 

بزار تا خوب نگات کنم بو بکشم پیرهنتو

 

بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم

 

جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم

 

وقتی چشات خوابش میاد آدم غمهاش  یادش میاد

 

یه عالمی تو چشماته که عشق خودش باهات میاد....

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1386/09/16ساعت10:55 PMتوسط سپیده | |

با لحن سکوت گريه آغاز کنيد

با لهجه ي شب دريچه را باز کنيد

 حتي به دو بالتان اگر سنگ زدند

 با بال و پر شکسته پرواز کنيد

+نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت5:26 PMتوسط سپیده | |