تبليغاتX
 تا تو هستی زندگی باید کرد

خانه دوستی

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست! **********

 


 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه 8 تیر1387 ساعت 10:20 AM موضوع | لینک ثابت


درد دل...

همیشه یکی هست که درد دلتو بهش بگی....ولی وای از روزی که همون یکی درد دلت بشه.....

 


 

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 10:44 AM موضوع | لینک ثابت


کاش تو را هرگز نمی دیدم

کاش تو را هرگز نمی دیدم

 

                     تا همیشه سراغت را

 

                             از فرشتگان می گرفتم

 

                     تا تلخ ترین شعرم را هرگز

 

            در گوش خدا نمی خواندم

 

     کاش تو را هرگز نمی دیدم

 

آن وقت

 

     نه بغضی در گلویم بود

 

         نه این دلشدگی

 

               و نه مشتی شعر......

 

**************************************

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی چندی  می گذشت
چندی از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد   اول بار  را
خاطرات  اولین  دیدار را
آن نظر بازی  آن اسرار را
آن دو چشم مست   آهو وار را
همچو رازی   مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار ،  او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من ا
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است

 

 

 


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه 17 خرداد1387 ساعت 8:52 PM موضوع | لینک ثابت


کجایی؟

 

 


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه 17 خرداد1387 ساعت 11:48 AM موضوع | لینک ثابت


 

آخه چقدر چشم به راه بمونم؟


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 12:53 PM موضوع | لینک ثابت


خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟ گلابی بازم دیر کرده.» و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 12:39 PM موضوع | لینک ثابت


<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/21ai6qe.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 


 

نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 11:51 AM موضوع | لینک ثابت


داداشی قرارمون این نبود

 


 

نوشته شده توسط سپیده در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 12:29 PM موضوع | لینک ثابت


زیبای من...

تمام شهر را ویرانه خواهم کرد،وبا تو آشنای من تمام شهر را بیگانه خواهم کرد.

و من یک روز،یک روز نه چندان دور،کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد.

ببین زیبا،ببین شمع ِ بلند ِدور دست ِ قله برفی،خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد.

ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد.

برای فتح ِاین قلعه،زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد.

وموهای بلندِ بیدِ مجنونِ نگاهت را،شبیه یک نسیم اول دی،شانه خواهم کرد.

و من از دست خود،از دست عشق تو،تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد.

ببین زیبا،صدایت می کنم حالا همین حالا،قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد.

وز آن دور دست ِنقطه نزدیک تمام سطر سطرِ عشقهایم را به تو افسانه خواهم کرد.

تو را بین ِتمام نور چشمی های این خورشیدِ زردِ سر کشِ مغرور،یکی یک دانه خواهم کرد.

ببین زیبا،هزاران بار دیگر باز می گویم،تو را با عشق خود،با دست خود،با قلب سر شار از جنونِ خود شبی افسانه خواهم کرد.

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی،ببین با عشقِ چشمت آخرِ سر من چه خواهم کرد.

 


 

نوشته شده توسط سپیده در جمعه 9 فروردین1387 ساعت 1:33 PM موضوع | لینک ثابت


برای تو...

دارد دلم برای تو

بی تاب می شود

آرام

شمع حوصله ام

آب می شود

*******************

مهرت را بر حریر دلم سنجاق زده ام...جنسش خوب است باز نمی شود


 

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 13 اسفند1386 ساعت 9:27 PM موضوع | لینک ثابت